سيستم مديريت محتواي ياس/دفتر امام جمعه بخش چترود  

مطالب

خانه مشهور لیست اضافه

داستانهاي نهج البلاغه بخش دوم

ارسال شده توسط: مدیربازدید شده: 1103 مرتبه
دسته: اديان و مذاهبتاریخ: 1388.08.30
 
دو برادر فداكار

خطابه ى آتشين اميرمومنان على [ منظور خطبه 27 نهج البلاغه كه در داستان قبل، از آن ياد شد، اين خطبه از خطبه هاى مشهور على "ع" است و سنى و شيعه، آن را نقل كرده اند و در كتاب معانى الاخبار صدوق اين خطبه با اندكى تفاوت نقل شده است و داستان فوق در همين كتاب نقل شده "معانى الاخبار ص 309". ]

"ع" كه از دل پرسوز و پرخون آن حضرت برمى خواست، گر چه مى بايست صخره هاى كوه را بلرزه درآورد، اما دلهاى بيمار حاضران تكان نخورد، جز چند نفر، جواب مثبت ندادند، على "ع" در پايان خطبه سه بار فرمود: لا راى لمن لا يطاع كسى كه اطاعت نمى شود، راى ندارد.

در اين هنگام مردى همراه برادرش برخاست و گفت: اى اميرمومنان اينك من و برادرم، در اختيار فرمان شما مى باشيم، چنانكه خداوند از قول حضرت موسى مى فرمايد: موسى گفت: رب انى لا املك الا نفسى و اخى: پروردگارا، من تنها اختيار خودم و برادرم را دارم [ مائده- 25. ] به ما فرمان بده، سوگند به خدا ما به فرمان تو به سوى ميدان جهاد حركت خواهيم كرد، حتى اگر بزرگترين موانع از آتش و خار سر راه ما باشد، همه را از بين مى بريم و براى سركوبى دشمن، اقدام خواهيم نمود، حضرت على "ع" براى آنها دعا كرد. [ منهاج البراعه ج 3 ص 404- معانى الاخبار ص 310. ]

اعلام آماده باش

حضرت على "ع" در جريان هجوم و غارت سپاه معاويه به شهر انبار، همچنان در انديشه آماده سازى سپاه خود بود، تا اشغالگران را از سرزمينهاى غصب شده بيرون كند، آنچه توان داشت، در اين راه به كار برد، ولى بى وفائى مردم عراق موجب شد كه على "ع" نتوانست، به اين هدف برسد. پس از القاء آن خطبه ى آتشين و سخنرانى انقلابى، "خطبه 27 نهج البلاغه"، وقتى كه ديد، مردم، حركت شايسته اى نشان نمى دهند، يكى از ياران خود حارث اعور همدانى را مامور كرد كه مردم را به سوى جهاد دعوت كند.

حارث به ميان مردم آمد و فرياد زد: كجايند آنانكه جان خويش را به خدا بفروشند و دنيا را به آخرت تبديل كنند؟ هر آنكس كه اينگونه آمادگى دارد فردا بخواست خدا در محل رحبه اجتماع كند.

در روز موعود، افراد پاكدل و مومنان واقعى در محل حاضر شدند، ولى تعداد آنها كمتر از سيصد نفر بود، وقتى كه تعداد اين جمعيت را به على "ع" گزارش دادند، آن حضرت فرمود: اگر عده اين افراد به هزار نفر مى رسيد، درباره ى آنها راى و حكمى داشتم ولى اكنون فرمانى در اين باره نخواهم داد. [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 89. ]

*

خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه روى شود آنكه در او غش باشد
*

تا سيه روى شود آنكه در او غش باشد
مرد عمل باشيد نه حرف

ضحاك بن قيس از ياران نزديك معاويه و از شكمخوارگان خون آشام دربارى بود، پس از ماجراى حكمين و نابودى خوارج، معاويه اطلاع يافت كه اميرمومنان على "ع" سپاه خود را براى جنگ با او آماده مى سازد، به وحشت افتاد و مردم دمشق و اطراف را دعوت كرد كه همه در بيرون از شهر دمشق، اجتماع كنند و براى جنگ با سپاه على "ع" حركت نمايند.

يك سپاه صد و چهارهزار نفرى تشكيل شد، معاويه، ضحاك بن قيس را فرمانده ى لشكر كرد و همه گونه اختيارات را به او سپرد و او را به حمله و قتل و غارت دستور داد.

ضحاك با سپاه خود به سوى كوفه روانه شد، در مسير راه به قتل و غارت پرداخت، تا وقتى كه به ثعلبيه رسيد، به كاروانى كه به سوى مكه براى انجام مراسم حج مى رفتند حمله كرد و وسائل و زاد و توشه آنها را گرفت و عمرو بن عميس برادرزاده عبدالله بن مسعود صحابى پيامبر "ص" را با جمعى از همسفرانش كشت.

اين خبر به على "ع" رسيد، آن حضرت مردم عراق را اكيدا دعوت كرد كه حركت كنند و از هجوم و غارت ضحاك، جلوگيرى نمايند.

حضرت على "ع" ديد، مردم سستى مى كنند، شخصا از كوفه خارج شد و خود را به سرزمين غربين رساند و حجر بن عدى "يار مخلص و دلاورش" را طلبيد و او را همراه چهار هزار نفر به سوى جبهه فرستاد. حجر بن عدى همراه سپاه حركت كردند و در سرزمين تدمر با لشكر ضحاك برخورد نمودند و جنگ درگرفت و نوزده نفر از سپاه ضحاك، به هلاكت رسيدند و دو نفر از سپاه حجر به شهادت نائل شدند، شب فرارسيد و ضحاك از تاريكى شب استفاده كرده و از منطقه گريخت، وقتى صبح شد، حجر بن عدى، اثرى از او نديد. [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 113 و 118 -116. ]

در آن هنگام كه خبر غارت و چپاول سربازان ضحاك، بخصوص خبر حمله به كاروان زائران بيت الله الحرام به اميرمومنان على "ع" رسيد، آن حضرت براى آماده كردن سپاه خود براى جلوگيرى از ادامه كار اشرار، خطبه اى خواند كه در نهج البلاغه "خطبه 29" آمده است،

در اين خطبه، آن حضرت، افراد سست عنصر را سخت توبيخ كرده و بر سر آنها فرياد كشيد كه: هان اى مردمى كه پيكرهايتان كنار هم است، ولى دلهايتان از هم جدا است، در سخن گفتن، آنچنان داغ هستيد كه سنگها را مى شكند ولى در عمل، سست مى باشيد... بدانيد كه افراد ضعيف و ناتوان هرگز نمى توانند از ظلم و ستم جلوگيرى كنند، مرد عمل باشيد نه مرد حرف... كار شما به جائى رسيده كه پيروزى شما، بى نتيجه است و همچون كسانى هستيد كه تيرهايشان بى پيكان است...

و الله لا اصدق قولكم و لا اطمع فى نصركم: سوگند به خدا، گفتارتان را تصديق نمى كنم و اميدى به پيروزى شما ندارم [ نظير اين سرزنش، بلكه شديدتر در خطبه 97 آمده است. ]

شما چه دردى داريد؟ و درمان شما چيست؟ و بيمارى شما كدام است؟ آنها "دشمنان شما" افرادى مثل شما مى باشند، چرا آنها پايدارند ولى شما ضعيف! چرا بايد چنين باشد؟!... [ نگاه كنيد به خطبه 29 نهج البلاغه- اين خطبه، يادآور وظيفه ما در مورد حاجيان ايرانى كه در ذيحجه 1407 ه ق در مكه به دست دژخيمان آل سعود به شهادت رسيدند، نيز هست و على "ع" وظيفه ما را در اين خطبه بيان كرده است. ]

همانگونه كه بيان شد، سرانجام على "ع" جبهه را فراموش نكرد و خود حركت نمود و حجر بن عدى را با چهار هزار نفر به سوى ضحاك فرستاد و حجر قهرمان به سوى جبهه رفت و با كمال پيروزى، بازگشت.

اين نيز ورق ديگرى از درس شهامت و رشادت است كه على "ع" به پيروانش آموخت.
آشناى حجاز و گمنام عراق

براستى چقدر دنيا فريبنده و مكار مى باشد. طلحه و زبير، هر دو به خوبى حضرت على "ع" را مى شناختند و از نخستين كسانى بودند كه با على "ع" بيعت كردند، زبير علاوه بر آشنائى، پسر عمه ى على "ع" بود، زيرا مادرش صفيه، عمه ى على "ع" بود و در نتيجه على "ع" پسردائى زبير بود، ولى در ماجراى جنگ جمل، طلحه و زبير، گردانندگان اصلى جنگ با سپاه على "ع" بودند و به اين عنوان به بصره آمدند و بصره را تحت تصرف خود درآوردند.

امام على "ع" سعى داشت، تا ممكن است، از راه مذاكره وارد شود و كار به جنگ نكشد، آن حضرت مى دانست كه طلحه، آدم لجوجى است و دست از آتش افروزى برنمى دارد، ولى زبير، دلى نرم دارد و مى توان با او مذاكره نمود، به عبدالله بن عباس فرمود: از طرف من برو، ولى با طلحه ملاقات مكن، كه اگر با او تماس بگيرى، او را همچون گاوى خواهى يافت كه شاخهايش در اطراف گوشش پيچيده است، او بر اسب غرور و هوس، سوار مى شود و مى گويد مركب رام است.

بلكه با زبير تماس بگير كه نرم دل است، به او اين پيام مرا برسان و بگو: پسردائيت مى گويد: تو در حجاز مرا شناختى، ولى در عراق مرا نشناختى، چه شد كه شناخت قبلى خودت را فراموش كردى؟! [ نگاه كنيد به خطبه 31 نهج البلاغه. ]

هدف على "ع" اين بود كه اتمام حجت كند و قبل از جنگ، زبير را كه زمينه ى هدايت در او بود نجات بخشد، آرى گاهى غرور انسان را اين گونه بى وفا مى كند، كه زبير در پرتگاه آن قرار گرفته بود.

ابن ابى الحديد مى نويسد: ابن عباس، پيام على "ع" را به زبير رساند، ولى پاسخ زبير، مبهم بود و روشن نيست كه چه گفت.

بعد مى نويسد: زبير به تحريك پسرش عبدالله، به ميدان تاخت، على "ع" نزد زبير آمد و سخن پيامبر "ص" را به ياد زبير آورد كه فرموده بود: اى زبير تو به جنگ على "ع" مى روى در حالى كه ستمگر هستى.

زبير، پشيمان شد و دست از جنگ كشيد و از ميدان برگشت و با عايشه ملاقات كرد و گفت: سوگند به خدا من در هيچ مكان جنگ و جبهه اى قرار نگرفتم كه از روى شناخت نباشد، جز در اين جنگ كه در تحير و شك هستم.

عايشه گفت: گمانم از شمشير پسر ابوطالب ترسيده اى كه گريخته اى، سوگند به خدا اين شمشير، تيز و برنده است، اگر از آن ترسيدى، عجيب نيست، چرا كه قبل از تو، بسيارى از آن ترسيده اند!

زبير گفت: نه، چنين نيست كه تو فكر مى كنى، بلكه علت عقب نشينى من همان بود كه گفتم "يعنى در جنگ كردن با سپاه على عليه السلام شك دارم كه درست است يا نه؟" سپس زبير از جنگ دست برداشت و از جبهه ى بصره كنار كشيد. [ شرح نهج حديدى ج 2 ص 167 -165. ]

كفش وصله دار

سپاهيان امام على "ع" از كوفه بيرون آمده بودند و براى سركوبى آتش افروزان جنگ، به سوى بصره حركت مى كردند، سپاهيان به محل ذى قار نزديك بصره رسيدند .

در آنجا براى رفع خستگى و آماده سازى خود، توقف كردند، عبدالله بن عباس مى گويد: من نيز از سپاهيان بودم و به حضور على "ع" آمدم، ديدم مشغول وصله كردن كفش خويش مى باشد. "آرى امير و رئيس و فرمانده ى كل قوا خودش، كفش خويش را وصله مى كرد".

به من فرمود: اين كفش، چقدر قيمت دارد؟

گفتم: قيمتى ندارد.

فرمود: سوگند به خدا همين كفش بى ارزش براى من دوست داشتنى تر از رياست و حكومت بر شما مى باشد، مگر آنكه بتوانم با اين حكومت، حقى را زنده كنم و باطلى را نابود نمايم [ نظير اين مطلب در ذيل خطبه 104 نهج البلاغه نقل شده، با اين تفاوت كه اين گفتگو بين على "ع" و ابن عباس در ربذه واقع شد "منهاج البراعه ج 7 ص 213. ] سپس برخاست و براى مردم سخنرانى كرد، در اين سخنرانى از جمله فرمود:

سوگند به خدا، من در عصر پيامبر "ص" به دنبال لشكر اسلام بودم و آنها را به پيشروى حركت مى دادم، تا باطل به كلى عقب نشست و حق آشكار شد و در اين راه هرگز اظهار ضعف نكردم و نترسيدم، اكنون نيز همين هدف را تعقيب مى كنم. [ نگاه كنيد به خطبه 33 نهج البلاغه. ]
يا دين يا غيرت

نعمان بن بشير، از شكم پرستان و هواداران طاغوت بود، تا آنجا كه براى رسيدن به دنياى خود، از معاويه خواست، لشكرى را در اختيارش بگذارد، تا به يكى از نقاطى كه در قلمرو حكومت على "ع" است، حمله كند.

معاويه او را فرمانده ى دو هزار نفر كرد و او تصميم گرفت با سپاه دو هزار نفرى خود به شهرك عين التمر حمله نمايد.

مالك بن كعب از طرف امام على "ع"، حاكم اين شهرك بود، وقتى كه با حمله دشمن روبرو شد، بيش از هزار نفر، ياور نداشت، نامه اى براى حضرت على "ع" نوشت و جريان را گزارش داد و درخواست كمك نمود.

قبل از رسيدن كمك، نعمان به مالك حمله كرد، مالك با همراهان از داخل شهرك به دفاع از خود پرداخت، مالك و يارانش آنچنان آماده بودند كه غلافهاى شمشير خود را شكسته بودند، تا ديگر شمشيرهاى خود را در غلاف نكنند و به جنگ ادامه دهند.

از طرفى يكى از ياران خود عبدالله ازدى را فرستاد كه از ياران امام كه در نزديك عين التمر، سكونت دارند، كمك بگيرد، او رفت و پنجاه نفر از مخنف بن سليم كمك گرفت، روحيه ى رزمندگان اسلام، قويتر شد و با اين روحيه ى عالى با وجود تعداد اندك خود، لشكر دشمن را دفع كردند.

و از طرفى هم رعب و وحشتى در دل نعمان "فرمانده ى لشكر معاويه" افتاد، زيرا تصور كرد كه باز هم ممكن است براى ياران على "ع" نيروى كمكى بيايد به همين علت شكست خورد و شبانه به شام گريخت و در نتيجه شهرك عين التمر با سرافرازى در دست ياران على "ع" باقى ماند و از دستبرد بيگانگان محفوظ ماند.

مالك فرماندار عين التمر، نامه اى براى على "ع" نوشت و پيروزى خود را در ضمن نامه گزارش داد. [ شرح بيشتر در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 2 ص 304 و 305. ]

هنگامى كه نامه ى قبلى مالك كه در آن از امام كمك خواسته بود، به دست على "ع" رسيده بود، آن حضرت مردم را جمع كرد و خطبه اى خواند و آنها را براى رفتن به سوى جبهه ى عين التمر، دعوت نمود، از آنجا كه مردم، كندى و مسامحه مى كردند، امام نسبت به آنها، سخت خشمگين شد و آنها را توبيخ كرد، تا آنجا كه فرمود:

اما دين يجمعكم و لا حميه تحمشكم، اقوم فيكم مستصرخا و اناديكم متغوتا، فلا تسمعون لى قولا و لا تطيعوننى امرا: آيا دين نداريد كه شما را به گرد هم آورد؟ و يا غيرتى نداريد كه شما را "نسبت به جسارت دشمن" به خشم آورد؟ در ميان شما برخاسته ام و هر چه فرياد كمك سر مى دهم، به سخنم گوش فرانمى دهيد و از دستور من پيروى نمى نمائيد. [ نگاه كنيد به خطبه 39 نهج البلاغه. ] تنها عدى بن حاتم، پاسخ مثبت به على "ع" داد، با هزار نفر از قبيله ى طى، اظهار آمادگى كرد،

امام به او فرمود كه به لشكرگاه نخيله بروند، تا فرمان حركت صادر شود، كه نامه دوم مالك رسيد، على "ع" خشنود شد و نامه را براى مردم كوفه خواند و از درگاه خدا سپاسگزارى نمود. [ شرح نهج حديدى ج 3 ص 304. ]

ماجراى حكمين

يكى از حوادث مهم زمان خلافت اميرمومنان على "ع"، ماجراى حكمين است كه ناگزيريم آن را در اينجا به طور خلاصه بيان كنيم:

اميرمومنان على "ع" در روز پنجم شوال سال 36 هجرى كه هنوز در سال اول حكومت خود بود، براى سركوبى لشكر متجاوز معاويه، همراه سپاه خود، عازم سرزمين صفين "بين شام و عراق" گرديد و در آن سرزمين، بين سپاه على "ع" و سپاه معاويه، جنگ درگرفت و اين جنگ، هيجده ماه طول كشيد.

در اواخر جنگ، زمينه هاى پيروزى على "ع" استوار شده بود و نشانه هاى شكست سپاه معاويه، ديده مى شد. در اين بحران سرنوشت ساز، از طرف عمرو عاص "مشاور مخصوص معاويه" نيرنگى به كار برده شد. خلاصه جريان اين بود كه قرار شد سپاه معاويه، قرآنها را سر نيزه كنند و فرياد بزنند اى سپاه على "ع" بيائيد بين ما و شما، قرآن حاكم باشد. هر چه قرآن حكم كرد، آن را پيروى كنيم و جنگ و خونريزى را ترك نمائيم.

اين دسيسه ى فريبنده و خوش نما، بسيارى از ساده لوحان سپاه على "ع" را فريب داد و هر چه آن حضرت فرمود كه به جنگ ادامه بدهيد چون اين نيرنگ و فريب معاويه و عمرو عاص مى باشد. ولى عده ى بسيارى از سپاه على "ع" به سخن او اعتنا نكردند و اختلاف شديدى در ميان سپاه على "ع" به وجود آمد.

سرانجام سپاه معاويه "كه يك نوع دزد عقيده بودند" با سپر قرار دادن قرآن، فرمان قرآن را نابود كردند و با اين ترفند موذيانه، بسيارى از مقدس مابهاى كوردل را كه در اطراف على "ع" بودند فريب دادند و هر چه على "ع" آنها را نصيحت كرد و هشدار داد، گوش نكردند. [ نگاه كنيد به خطبه 35 نهج البلاغه. ]

حتى امام در اين مورد، به خدا پناه برد و به صورت دعا، چنين فرمود: اللهم انك تعلم انهم ما الكتاب يريدون: خداوندا تو مى دانى كه هدف آنان، قرآن نيست. كوتاه سخن آنكه: هزاران نفر از ياران على "ع" كه اشعث بن قيس "سردسته ى منافقين" در راس آنها بود، گول اين دسيسه به ظاهر آراسته دزدان دين را خوردند و خود نيز از همين عقيده مردم سوء استفاده كرده و وقيحانه تر از پيروان معاويه، اطراف على "ع" را گرفتند و فرياد مى زدند: لا حكم الا لله: فرمانى جز فرمان خدا نيست [ اين جمله، قسمتى از آيه 57 سوره انعام است. ] و بر امام على "ع"، ترك جنگ با سپاه معاويه را تحميل كردند و سپس موضوع حكميت را به پيش كشيدند، به اين معنى كه امام على "ع" نماينده اى تعيين كند، و معاويه نيز نماينده اى تعيين كند و اين دو در حضور شخصيتهاى برجسته از سپاه على "ع" و معاويه، بر اساس قرآن، حكم كنند.

امام پس از آنكه مجبور شد، تن به حكميت بدهد، عبدالله بن عباس را به عنوان نمايندگى پيشنهاد كرد زيرا او مى توانست نيرنگ عمر و عاص را خنثى كند.

معاويه، عمرو عاص را به عنوان نمايندگى تعيين نموده بود.

اشعث بن قيس "گوئى مامور مخفى معاويه بود" با حكميت ابن عباس، مخالفت كرد، امام مالك اشتر را معرفى كرد، با اين انتخاب نيز مخالفت شد.

سرانجام امام على "ع" براى حفظ اتحاد، مجبور شد كه حكميت ابوموسى را كه آنها پيشنهاد كردند، بپذيرد، پس از قرارداد، باز عده اى جمع شدند و فرياد زدند، ما اين قرارداد را قبول نداريم لا حكم الا لله: حكومت مخصوص خدا است.

تا اينكه عمرو عاص همراه چهل نفر و ابوموسى همراه چهارصد نفر در دومه الجندل "محل حكميت" حاضر شدند، پس از مذاكرات، عمرو عاص مكار در يك جلسه كاملا خصوصى به ابوموسى نادان گفت:

آخرين نظرت چيست؟

ابوموسى گفت من هر دو "على و معاويه" را از خلافت خلع كردم و مسلمانان را براى انتخاب خليفه، به شورى دعوت مى كنم.

عمرو عاص كه مى ديد نقشه شيطانى اش به خوبى دارد پيش مى رود، سوگند ياد كرد كه اين نظر بسيار خوبى است.

اما وقتى آنها در جلسه عمومى حاضر شدند، عمرو عاص به ابوموسى گفت: نظر خود را بگو "عبدالله بن عباس با اينكه با اصرار، از ابوموسى خواست كه در نظريه دادن پيش دستى نكند، اما او پيش دستى كرد" گفت:

من على و معاويه را در خلافت خلع كردم، شما خود اجتماع كنيد و خليفه را انتخاب نمائيد.

عمرو عاص حيله گر بى درنگ برخاست و گفت: آنچه ابوموسى گفت شنيديد، او رئيس خود "على عليه السلام" را خلع كرد، من نيز او را خلع مى كنم و رئيس خود معاويه را براى خلافت نصب مى كنم، انگشتر خود را از دست راست بيرون آورد و به دست چپ كرد و گفت اين گونه على "ع" را خلع و معاويه را نصب مى نمايم.

اين ماجراى حكمين را كه از ننگين ترين جريانات سياسى زمان خلافت على "ع" است، همان خوارج نهروان به وجود آوردند.

با اينكه امام على "ع" فرموده بود اگر عبدالله بن عباس را نمى پسنديد، مالك اشتر را انتخاب كنيد، ولى اشعث و اصحابش، گفتند: ما جز ابوموسى، كسى را برنمى گزينيم. [ اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ص 256 -246- تتمه المنتهى ص 17 و 18- شرح فشرده نهج البلاغه ج 1 ص 334 -329- منهاج البراعه ج 4 ص 182 به بعد. ]

به هر حال، آنچه مى بايست انجام نشود، انجام شد و عجيب اينكه همين افرادى كه باعث و بانى ماجراى ننگين حكمين بودند، اظهار پشيمانى كردند و با كمال پرروئى همه ى گناهها را به على "ع" نسبت دادند و حتى گفتند: چرا على "ع" راضى به اين تحكيم شد،

بنابراين على "ع" كافر گرديد، اينان بارها به حضور على "ع" آمده و فرياد مى زدند لا حكم الا لله: حكومت، مخصوص خدا است.

اينك برگرديم بر اصل مطلب: [ داستان پرماجراى حكمين، بسيار مفصل تر از آن است كه ما در اينجا خاطرنشان ساختيم و در عين حال، از همه ى داستانهاى اين كتاب، طولانى تر گرديد. ولى نظر به اينكه در خطبه هاى متعدد نهج البلاغه، به اين داستان، اشاره اى شده است، شايسته بود كه فرازهاى حساس اين داستان ذكر شود. ]

در فرازهاى برجسته ى داستان مشروح حكمين دريافتيم كه شعار و تكيه كلام خوارج اين دزدان عقيده و ايمان اين بود كه لا حكم الا لله: حكومت مخصوص خدا است.

با اين شعار پرجاذبه، مردم را فريفتند و بر ضد على "ع" شوراندند و بزرگترين ضربه را بر حكومت الهى على "ع" وارد نمودند.

اميرمومنان على "ع" فرمود:

كلمه حق يراد بها باطل، نعم انه لا حكم الا لله: اين، سخن حقى است كه از آن اراده باطل شده، آرى حكومت و حكم مخصوص خداوند است. [ نگاه كنيد به خطبه 40 نهج البلاغه- و در خطبه 238 مطالبى در سرزنش گردانندگان ماجراى ننگين حكمين آمده است و ماجراى جنگ نهروان را در داستان 28 بخوانيد. ] به اين ترتيب، چهره نفاق آلود و عقيده نادرست خوارج را براى مردم نمايان ساخت و به مردم هشدار داد كه فريب اين دزدان دين را كه در پشت ماسك دين، به جنگ دين آمده اند نخورند.
تحمل و صبر انقلابى

روش امام على "ع" اين بود كه امور را با دشمنان، تا مى تواند با سرپنجه ى صبر و حوصله و تحمل، رسيدگى كند و تا راه داشت راضى به جنگ نبود و آغازگر جنگ نمى شد و جنگهاى آن حضرت، جنبه ى دفاعى داشت.

در مورد معاويه "دشمن سرسخت على عليه السلام"، على "ع" در آغاز نامه هاى متعدد براى معاويه فرستاد و افرادى را نزد او روانه كرد، تا امور مردم با مذاكره و پيروى از دستورات خداوند، حل شود.

به عنوان نمونه: امام على "ع" جرير بن عبدالله را "به پيشنهاد خودش، كه از همشهريان مردم شام است و بسيارى از آنها از خويشان او هستند" همراه نامه به سوى معاويه فرستاد.

جرير نامه على "ع" را به معاويه رساند و مردم را دعوت به پيروى از على "ع" نمود و صريحا به معاويه گفت: تو هم همان راهى را انتخاب كن كه ساير مسلمانان برگزيده اند، نگو من فرماندار عثمان در شام هستم و بايد در سمت خود باقى باشم، زيرا اينك على "ع" خليفه ى مسلمين است و از او بايد اطاعت كرد.

معاويه در ظاهر گفت: در اين باره بايد فكر كنم، ولى وقتى كه دريافت على "ع" حاضر نيست او را بر سمت خود باقى بگذارد، آهنگ مخالفت را مى نواخت و مردم را بر ضد على "ع" مى شورانيد.

سرانجام جرير، از معاويه مايوس شد و به كوفه بازگشت، ولى متاسفانه مردم كوفه به او بدبين شدند و گفتند او طرفدار معاويه است، او نيز از اين نسبت ناروا، ناراحت شد و از كوفه به جزيره ى قرقيساء رفت و تا آخر عمر همانجا ماند. [ شرح بيشتر، در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 3 ص 70 به بعد. ]

اصحاب على "ع"، اصرار مى ورزيدند كه على "ع" آماده جنگ با معاويه گردد "و البته اين آمادگى به معنى اعلام جنگ بود".

اما شيوه ى على "ع" اين بود كه آغازگر جنگ نباشد و با تحمل و صبر انقلابى، امور را دنبال كند و راه صلح را نبندد "با توجه به اينكه هنوز جرير از شام به كوفه نيامده بود" بر همين اساس در پاسخ اصحاب فرمود:

ان استعدادى لحرب اهل الشام و جرير عندهم، اغلاق للشام و صرف لاهله عن خير ارادوه... مهيا شدن من براى جنگ با مردم شام- با اينكه هنوز جرير بن عبدالله پيام آور من در نزد معاويه است- به معنى بستن در صلح با آنها است و به معنى بستن راه انجام كار نيك بر روى آنها است كه اگر بخواهند كار نيك كنند... [ نگاه كنيد به نهج البلاغه خطبه 43. ]

به اين ترتيب على "ع" آغازگرى جنگ را نپسنديد و همواره مى كوشيد بلكه افراد را به سوى حق هدايت كند و در اين مسير تحمل و شكيبائى بسيار داشت.
شتابزده ى نادان

پس از ماجراى حكمين "كه شرح آن در داستان 19 گذشت" شخصى به نام خريت بن راشد همراه سى نفر از قبيله اش "بنى ناجيه" به حضور على "ع" آمد و اعتراض كرد و گفت: سوگند به خدا من ديگر از تو پيروى نمى كنم و پشت سر تو نماز نمى خوانم و فردا از تو جدا مى شوم.

او فرداى آن روز فرار كرد و از آنجا كه احتمال مى رفت، جمعيتى به گرد خود آورد و بر ضد حكومت اسلامى شورش نمايد، امام على "ع" براى تمام فرماندارانش نوشت كه در جستجوى خريت بن راشد باشند و اطلاعات خود را گزارش دهند. خبر رسيد كه خريت و همراهانش در مدائن، با هواداران على "ع" درگير شده اند و پس از دادن پنج كشته، به طرف اهواز گريخته اند و در آنجا عده اى از دزدان و كافران را با خود، همراه كرده اند و به ياغى گرى خود ادامه مى دهند.

سرانجام على "ع" معقل بن قيس را با دو هزار نفر براى مقابله با ياغى گران روانه اهواز كرد، معقل در كنار كوههاى رامهرمز، با سپاه خريت، درگير شد و در اين درگيرى 70 نفر از بنى ناجيه و سيصد نفر از كفار كشته شدند و خود خريت كه توانسته بود فرار كند نيز به دست نعمان بن صهبان كشته شد.

معقل، مسلمانان اسير را آزاد كرد و غير مسلمانان را كه پانصد نفر بودند، به همراه خود حركت داد تا به سرزمين اردشير خوه رسيد و ماجراى فتح خود را طى نامه هائى براى على "ع" نوشت.

مصقله بن هبيره شيبانى، فرماندار اردشير خوه [ و در بعضى عبارات اردشير خره آمده است كه سرزمينى از ايالات فارس بود. ] از طرف على "ع" بود، اسيران در حضور او گريه و زارى كردند و عاجزانه از او خواستند كه آنها را خريدارى كرده و آزاد سازد.

مصقله، پس از گفتگوى بسيار با معقل، اسيران را به پانصد هزار درهم خريد و تعهد داد كه اين مبلغ را براى امام بفرستد و سپس اسيران را آزاد نمود.

و بعد 200 هزار درهم براى امام فرستاد و از فرستادن بقيه ى پول، ناتوان شد و به شام گريخت و به معاويه پيوست. [ شرح بيشتر در كتاب منهاج البراعه علامه خوئى ج 4 ص 234 تا 240. ]

آرى او بر اثر شتابزدگى و نادانى، به ضد انقلابيون پيوست و اگر به حضور على "ع" مى آمد و جريان را مى گفت، على "ع" با او مدارا مى كرد، چنانكه آن حضرت مى فرمايد:

خدا روى مصقله را سياه كند، او كار بزرگواران را "كه آزادسازى بردگان باشد" انجام داد، ولى مانند بردگان فرار كرد، هنوز مدح ستايشگران در مورد اين كار نيك او "خريدارى بردگان و آزادسازى آنها" به پايان نرسيده بود كه خود را با فرارش، مورد سرزنش ملامت گران قرار داد.

و لو اقام لاخذنا ميسوره و انتظرنا بماله وفوره

: اگر او فرار نمى كرد و ايستادگى مى كرد، آنچه را كه داشت، از او مى پذيرفتيم و تا هنگام قدرت بر اداى بدهكاريش، با او مدارا مى نموديم [ نگاه كنيد به نهج البلاغه خطبه 44 و خطبه 181. ] به اين ترتيب: مى بينيم امام على "ع" كار انسان دوستانه و پسنديده، را حتى از يك فرارى، ستود و از افراد نادان كه تصميم عجولانه مى گيرند و به صف دشمنان مى پيوندند انتقاد كرد و بر آنها نفرين نمود.

عجيب اينكه: همين مصقله ى فرارى، در دربار معاويه آنچنان مورد استقبال قرار گرفت، كه براى برادرش نعيم كه از شيعيان على "ع" در كوفه بود، نامه اى نوشت كه من با معاويه در مورد تو صحبت كرده ام، معاويه وعده احسان و امارت به تو داده است، به محض رسيدن نامه ى من، به سوى شام بيا و به من بپيوند. [ منهاج البراعه ج 4 ص 241. ] به راستى نفرين بر اين شكمخوارگان كه على "ع" سرانجام آنها را نفرين مى كند.

خبر از آينده

روزى على "ع" خطاب به كوفه كرد و فرمود:

اى كوفه! گوئى تو را مانند چرمهاى بازار عكاظ مى نگرم كه كشيده شده و سائيده مى شوى و زير پاى حوادث ناگوار لگدكوب مى گردى، چه بار بلاها بر دوشت افكنده خواهد شد و پيش آمدهاى تكان دهنده و وحشتبار تو را فرا خواهد گرفت و انى لاعلم انه ما اراد بك جبار سوء الا ابتلاه الله بشاغل و رماه بقاتل : و من نيك مى دانم كه هر ستمگر مغرورى نسبت به تو قصد سوء كند، حتما خداوند او را به گرفتارى خود مشغول كرده و مقتول به دست قاتلى بفرمايد [ نگاه كنيد به خطبه 47 نهج البلاغه. ]

اين گفتار در ضمن اينكه بيانگر فضيلت سرزمين كوفه و نجف اشرف است، بيانگر آن است كه كوفه در آينده آبستن حوادث دردناك از ناحيه طاغوتها و ستمگران است، ولى طولى نخواهد كشيد كه ستمگران به كيفر سخت خواهند رسيد.

همانگونه كه على "ع" فرموده بود، بلاى سختى بر كوفه نازل شد افرادى مانند زياد بن ابيه و پسرش عبيدالله بن زياد و مصعب بن زبير و يزيد مهلب و... همه با شديدترين بلاها، هدف پيكان زهرآگين مرگ ذلت بار قرار گرفتند، به عنوان نمونه:

زياد بن ابيه به كوفه حمله كرد و همه ى مردم كوفه را در مسجد جمع نمود، تا در مسجد به على "ع" سب و ناسزاگوئى كنند، طولى نكشيد كه دربان او به مسجد آمد و اعلام كرد، برويد به خانه هاى خود، امروز امير نمى آيد، زيرا هم اكنون به بيمارى فلج گرفتار شده است. [ منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه ج 4 ص 266. ]
فرمان بسيج و سخن جمجمه

ارابه زمان در حركت بود، تا اينكه پنجم شوال سال 36 هجرى فرارسيد و خبر رسيد كه معاويه ى متجاوزم به كار جمع آورى لشكر از اطراف پرداخته است و تصميم دارد به سرزمينهاى تحت پرچم على "ع" هجوم آورد.

امام على "ع" براى سركوبى متجاوزين، سپاه مجهزى را آماده ساخت. اين سپاه در نخيله "كه لشگرگاه و قرارگاه تصميم گيرى و آماده باش سپاه على "ع" بود" در آماده باش كامل به سر مى بردند.

امام على "ع" از كوفه بيرون آمد و رهسپار قرارگاه نخيله شد، در آنجا براى آماده سازى و فرمان بسيج، به سخنرانى پرداخت، در اين سخنرانى، پس از حمد و ثنا فرمود:

آگاه باشيد، من پيشتازان سپاه خود را به سوى ميدان نبرد فرستاده ام و به آنان فرمان داده ام كه در كنار ساحل فرات بمانند، تا فرمان بعدى من به آنها برسد، نيك و بد كار را سنجيده ام و چنين صلاح مى دانم كه از آب بگذرم و از مسلمانان كنار دجله كمك بگيرم تا پشت سپاه قوى گردد و در نتيجه دشمن از هر سو خود را در محاصره ديده و شكست را احساس كند. [ نگاه كنيد به خطبه 48 نهج البلاغه. ]

سپاه مجهز على "ع" همراه آن حضرت، از نخيله به سوى صفين حركت كردند، در مسير راه به مدائن "پايتخت شاهان ساسانى" رسيدند. در اين هنگام كه آنان ويرانه هاى كاخها و تالارها را مشاهده مى كردند، ناگاه على "ع" جمجمه پوسيده اى را در خرابه اى ديد، به يكى از ياران فرمود: آن را بردار و به همراه من بيا.

سپس على "ع" به ايوان معروف كاخ مدائن آمد و در آن نشست و طشتى طلبيد و مقدارى آب در طشت ريخت و به آورنده جمجمه فرمود: آن را در ميان طشت بگذار، او همان كار را انجام داد.

على "ع" خطاب به جمجمه فرمود: اى جمجمه! تو را سوگند مى دهم بگو من كيستم و تو كيستى؟!

جمجمه با زبان رسا گفت: تو اميرمومنان و سيد اوصياء و پيشواى پرهيزكاران هستى، ولى من بنده ى خدا و فرزند كنيز خدا، كسرى انوشيروان هستم.

على "ع" به او فرمود: حالت چطور است؟

او گفتارى گفت كه خلاصه اش اين است: من نسبت به زيردستان مهربان بودم ولى در آئين مجوس بسر مى بردم، رياست و زرق و برق سلطنت مرا از ايمان و دين حقيقى بازداشت، اينك از بهشت، محروم هستم و گرفتار دوزخ مى باشم، اما به خاطر اينكه با رعيت مدارا مى كردم از آتش دوزخ در امان هستم و احسرتاه! اگر من ايمان مى آوردم با تو بودم اى سرور خاندان محمد "ص" و اى اميرمومنان.

سخن او به قدرى جانسوز بود كه همه حاضران صدا را به گريه بلند كردند. [ اقتباس از منهاج البراعه ج 4 ص 272. ]

اميد آنكه با خواندن اين سرگذشت، تا مرگ به سراغ ما نيامده، هم اكنون تصميم بگيريم تا پيرو واقعى امام اميرمومنان على "ع" شويم، تا واحسرتاى پس از مرگ ما بلند نشود.
برترى مرگ با عزت، از زندگى ذلت بار

قبل از آنكه امام على "ع" با سپاه خود براى سركوبى و جلوگيرى سپاه معاويه، از كوفه بيرون بروند، سپاه معاويه، پيش دستى كرده با 85 هزار نفر عازم سرزمين صفين شدند و نخست شريعه ى فرات را "كه در آن سرزمين تنها محل براى گرفتن آب از فرات، به حساب مى آمد" تصرف كردند و ابوالاعور اسلمى را با چهل هزار نفر مامور نگهبانى شريعه نمود و به اين طريق، آب بر روى سپاهيان على "ع" بسته شد.

با اينكه عمرو عاص اين كار را دوست نداشت و به معاويه گفت: على "ع" كسى نيست كه تشنه بماند و شما سيراب باشيد، وانگهى على "ع" براى هدفى غير از آب آمده بنابراين، شما را تاب مقاومت نيست، ولى معاويه سخن عمرو عاص را گوش نكرد و دست به اين عمل ناجوانمردانه "ممنوعيت آب" زد.

خبر تصرف فرات را به على "ع" گزارش دادند، آن حضرت نخست صعصعه بن صوحان را خواست و او را نزد معاويه فرستاد، تا به او بگويد ما قبل از صحبت و اتمام حجت، شروع به جنگ نمى كنيم و بسته شدن شريعه ى آب از طرف تو، دليل اعلام جنگ است.

صعصعه، پيام امام را به معاويه رساند، معاويه با اصحابش مشورت كرد، وليد بن عقبه و عبدالله بن سعيد گفتند: بايد آب را از آنها منع كرد تا تشنه بميرند.

معاويه نيز اين نظريه را قبول كرد و براى ابوالاعور پيام داد كه كاملا مواظب شريعه باشد.

در اينجا امام على "ع" براى سپاه خود خطبه اى به شرح زير ايراد كرد:

اى مردم! سپاهيان معاويه با بستن شريعه ى فرات، با شما اعلام جنگ كرده اند، اكنون شما بر سر دو راهى هستيد، يا قبول ذلت و يا سيراب كردن شمشيرهايتان از خون آن جنايتكاران، آنگاه اين جمله ى بسيار عميق را فرمود:

فالموت فى حياتكم مقهورين و الحياه فى موتكم قاهرين

: اگر مغلوب شويد و در برابر آنها شكست بخوريد، به مرگ نكبت بار تن داده ايد و اگر در اين راه با كمال عزت و افتخار جان دهيد، به زندگى جاويد خواهيد رسيد.

آگاه باشيد كه معاويه، گروهى از گنهكاران گمراه و سيه دل خود را از شام به ميدان آورده و حقيقت را از آنان پنهان داشته، تا اين نگونبختان، گلوى خود را آماج تير مرگ آفرين شما كنند. [ نگاه كنيد به خطبه 51 نهج البلاغه . ]

با اين سخنان جذاب و پرمعناى امام، سپاهيان اعلام آمادگى كردند و به دنبال آن، چهار هزار نفر به فرماندهى اشعث و سپس چهار هزار نفر ديگر به فرماندهى مالك اشتر فرستاده شدند و خود امام نيز با بقيه ى سپاه حركت نمود، و در كنار شريعه، جنگ سختى درگرفت كه در پايان سپاه معاويه با از دست دادن هزاران نفر از افراد خود، عقب نشينى كرده و سپاهيان على "ع" بر شريعه ى فرات مسلط شدند.

در اين هنگام، اصحاب على "ع" از آن حضرت خواستند، كه ما نيز آب را بر سپاه معاويه ممنوع كنيم.

امام على "ع" فرمود: نه، بگذاريد در آب بردن آزاد باشند، ما كار جاهلان را نمى كنيم، شما فقط وظيفه داريد، اسلام و قرآن را بر دشمن عرضه كنيد و آنها را به راه راست هدايت و دعوت نمائيد، اگر پذيرفتند كه غائله تمام مى شود، وگرنه بخواست خدا، با شمشير، آنها را كيفر خواهيم داد.

وقتى سپاه معاويه شنيدند كه در بردن و آشاميدن آب، آزاد هستند، گروه گروه براى برداشتن آب به طرف شريعه فرات سرازير شدند. [ منهاج البراعه ج 4 ص 306 تا 310- تتمه المنتهى ص 13 و كتاب وقعه الصفين. ]

آرى امام على "ع" حتى در چنين موقعيتى، از مرز جوانمردى و بلندنظرى، بيرون نرفت.
شجاعت در خدمت هدف

چنانكه در داستان قبل گفتيم: امام با سپاه خود، آب فرات را از دست دشمن گرفت و سپس آن را براى استفاده دوست و دشمن آزاد كرد.

سپس امام "ع" كه هميشه هدف خويش را، هدايت مردم قرار داده بود و جنگ را مقدمه ى هدايت، براى مدتى جنگ را متوقف ساخت در حالى كه سپاهش همچنان در جبهه به سر مى بردند،

همين موضوع باعث شد كه در ميان سپاه زمزمه شد كه چرا على "ع" فرمان جهاد نمى دهد؟ و سرانجام اين مطلب را از امام پرسيدند.

امام فرمود: افراد سپاه چه مى گويند؟

عرض شد: بعضى مى گويند: على "ع" از ترس كشته شدن، فرمان جهاد نمى دهد و بعضى مى گويند: امام در موضوع جنگ با سپاه شام، ترديد دارد! [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 4 ص 13. ]

و در اين هنگام امام فرمود: نه ترسى در كار است و نه شك و ترديد. و بعد براى روشن شدن مطلب، كه بايد جنگ پلى براى هدف باشد، نه اينكه هدف فداى جنگ شود، اين خطبه را ايراد فرمود: اما اينكه مى گوئيد، تاخير جنگ از ناحيه ى من به خاطر ترس از كشته شدن است،

فو الله ما ابالى دخلت الى الموت او خرج الموت الى...

: سوگند به خدا باكى ندارم كه من به سوى مرگ بروم يا مرگ به سوى من آيد اما اينكه مى گوئيد در مورد جنگ با شاميان، شك و ترديد دارم، سوگند به خدا، هر روزى كه جنگ را تاخير مى اندازم، به خاطر اين است كه آرزو دارم عده اى از جمعيت، هدايت گردند و به سوى ما بپيوندند و هدايت شوند و در ميان تاريكيها، نور مرا بنگرند و از گمراهى نجات يابند و اين براى من بهتر از جنگ و كشتار آنهاست، در حالى كه در گمراهى مى باشند. [ نگاه كنيد به نهج البلاغه خطبه 55. ]

به اين ترتيب مى بينيم: على "ع" در اوج شجاعت، چگونه هدف خويش را كه هدايت مردم است بيان مى دارد و در كنار شجاعت، صبر و تحمل خويش را نيز به نمايش مى گذارد، چنانكه در همين مورد مى بينيم مى فرمايد: در روز جنگ خيبر، رسول خدا "ص" به من فرمود: لان يهدى الله بك رجلا واحدا خير لك مما طلعت عليه الشمس: اگر خداوند به وسيله تو يك نفر را هدايت كند، براى تو بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مى تابد [ شرح نهج حديدى ج 4 ص 14. ]

و در روايتى آمده:

در جبهه ى جنگ صفين، امام على "ع" روزى بدون پوشيدن زره "پيراهن جنگى" در ميدان جنگ وارد شد، فرزندش امام حسن "ع" به پدر عرض كرد: اين گونه بى احتياطى، برخلاف روش جنگ است "چرا كه ممكن است دشمنان شما را غافلگير كنند" امام فرمود:

يا بنى ان اباك لا يبالى وقع على الموت، او وقع الموت عليه: پسرم، پدرت، باكى ندارد كه خودش وارد بر مرگ شود، يا مرگ بر او وارد گردد. [ بحار الانوار ج 41 ص 2. ].@.

و باز هم على "ع" بعد از رحلت رسول خدا "ص" و پيش آمدن ماجراى خلافت، فرمود:

فان اقل يقولوا: حرص على الملك و ان اسكت، يقولوا: جزع من الموت... و الله لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امه: اگر سخن بگويم "و حقم را مطالبه كنم" گويند، بر رياست، حريص است و اگر خاموش شوم، گويند از مرگ مى ترسد... سوگند به خدا، اشتياق پسر ابوطالب به مرگ، از علاقه ى كودك شيرخوار، به پستان مادر، بيشتر است. [ نهج البلاغه خطبه 5. ]

اصحاب پيامبر را الگو قرار دهيد

بصره يك نقطه ى حساس كشور اسلامى تحت رهبرى و امارت اميرمومنان على "ع" بود و از نظر استراتژيكى، پل ارتباطى نقاط مختلف به مركز حكومت به شمار مى آمد.

معاويه كه همواره بر توسعه طلبى خود مى افزود، اين بار عبدالله بن حضرمى را با جمعى فرستاد، تا بصره را تحت پرچم معاويه درآورد.

در آن وقت زياد بن عبيد استاندار على "ع" در بصره بود، ابن حضرمى به بصره رفت و بر دودمان تميم وارد شد و با ترفندهاى عجيب خود افرادى را گول زد و كم كم كار به جائى رسيد كه اكثر مردم بصره با او بيعت كردند و هوادار معاويه شدند.

شخصى به نام اعين بن صبيعه، به پيشنهاد خود، از امام على "ع" خواست، تا به بصره رود و غائله ى ابن حضرمى را تمام كند. او به بصره رفت، ولى مخالفان در كمين او قرار گرفتند و او را در بسترش كشتند،

زياد "استاندار على عليه السلام" در ضمن نامه اى، جريان بصره را براى امام على "ع" گزارش داد و از امام درخواست كرد كه جاريه بن قدامه را براى جلوگيرى از شر ابن حضرمى، به بصره بفرستد، زيرا جاريه، شخصى مصمم و شجاع بود و در ميان بستگانش، نفوذ خوبى داشت.

امام، جاريه بن قدامه را به بصره فرستاد، سرانجام توسط جاريه، ابن حضرمى در خانه اش محاصره شد و به قتل رسيد. [ ماجراى اين حضرمى و سرانجام قتل او به طور مشروح در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 4 از صفحه 4 تا صفحه 53 آمده است. ]

امام على "ع" براى آمادگى سپاه خود، در رابطه با نجات و آزادسازى بصره، از دست دشمن اين سخنرانى را كرد، كه خلاصه اش اين است:

ما در حضور پيامبر "ص" آن چنان مخلصانه فداكارى مى كرديم كه حتى حاضر بوديم پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود را ايثار كنيم و روز به روز بر ايمان و تسليم ما در برابر فرمان رسول خدا "ص" افزوده مى شد و هر لحظه در اين راه ثابت قدم تر مى شديم و گاهى ما بر دشمن پيروز، مى شديم و گاهى دشمن بر ما...

فلما راى الله صدقنا انزل بعدونا الكبت و انزل علينا النصر...

: وقتى كه خداوند اخلاص و راستى ما را ديد، ذلت و نكبت را بر دشمنان ما نازل كرد و ما را پيروز نمود، تا آنجا كه اسلام در سرزمينها، گسترش و استقرار يافت.

امام على "ع" با اين سخن اعلام كرد كه اصحاب فداكار پيامبر "ص" را الگو قرار دهيد و در پايان براى اينكه افراد بى تفاوت و مسامحه كار را، از خواب غفلت بيدار كند فرمود:

به جانم سوگند اگر ما در نبرد با دشمنان مثل شما بوديم، نه پايه دين، استوار مى شد و نه شاخه اى از درخت دين، سبز مى گرديد. [ نگاه كنيد به نهج البلاغه خطبه 56. ]

خبر از آينده و افشاگرى

امام على "ع" گاهى به عنوان هشدار و توجه دادن مردم به سوى رهبرى صحيح و دورى از رهبران فاسد و... از آينده خبر مى داد، در يكى از خبرها فرمود: اما انه سيظهر عليكم بعدى رجل رحب البلعوم، مند حق البطن، ياكل ما يجد، و يطلب ما لا يجد فاقتلوه و لن تقتلوه

: آگاه باشيد، به زودى بعد از من مردى گلوگشاد و شكم گنده، بر شما مسلط مى شود، او هر چه دستش رسد حريصانه مى بلعد و به دنبال نايافته مى گردد، او را به هلاكت برسانيد، گرچه مى دانم كه ممكن است شما اين قدرت و همت را نداشته باشيد.

سپس فرمود: آگاه باشيد كه به زودى اين شخص شما را به بيزارى و بدگوئى به من وادار مى كند، بدگوئى را در صورت اجبار دشمن، به شما اجازه مى دهم، زيرا اين بدگوئى، مايه ى علو مقام و افزايش درجات من است و شما را از بند مرگبار او رهائى مى بخشد، اما بيزارى هرگز از من بيزارى نجوئيد زيرا من به فطرت توحيد، تولد يافته ام و در ايمان و مهاجرت، گوى سبقت را از همگان ربوده ام. [ نگاه كنيد به خطبه 57 نهج البلاغه. ]

در مورد اينكه: اين گلوگشاد شكم گنده كيست، بيشتر به نظر مى رسد، معاويه باشد چرا كه اين نشانه ها بيشتر در او ديده شده است، چنانكه اكثر شارحان نهج البلاغه، همين عقيده را دارند. و اگر افرادى مثل زياد بن ابيه، حجاج بن يوسف، مغيره بن شعبه و... نيز همچون معاويه رفتار مى كردند، به پيروى از معاويه بود و پايه گذار اصلى اين بدعت، همان معاويه بوده است.

روايت شده كه معاويه آنقدر مى خورد كه خسته مى شد و مى گفت: غذا را برداريد، سير نشدم ولى خسته و كوفته شدم.

و ابن ابى الحديد مى گويد: روايات بسيار نقل شده كه پيامبر "ص" به سوى معاويه فرستاد و او را طلبيد، گفتند در حال خوردن است، بار دوم نيز همين جواب را دادند، حضرت اين نفرين را كرد:

اللهم لا تشبع بطنه: خداوندا، شكمش را سير نكن.

در مورد سب و بدگوئى به ساحت مقدس على "ع" و بيزارى از آن حضرت، گفتيم معاويه سردمدار اين موضوع بود و اين بدعت را پايه گذارى كرد.

تا آنجا كه از جاحط نقل شده، جمعى از بنى اميه به معاويه گفتند: تو آنچه آرزو داشتى، به آن رسيدى، اكنون بس است و ديگر از لعن و بدگوئى به على "ع" دست بردار، در پاسخ گفت:

لا و الله حتى يربوا عليه الصغير و يهرم عليه الكبير: نه، هرگز، تا كودكان با اين خو، تربيت يابند و بزرگسالان با اين خو پير شوند. [ منهاج البراعه ج 4 ص 345 و 346- و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 3 ص 73 -63. ]

و اين خبر يكى از اخبار غيبى امام على "ع" است، كه آن حضرت در اين خصوص براى آنان كه اهليت و لياقت داشتند، از اين گونه اخبار بسيار داشته است.

و از كارهاى معاويه "كه على "ع" به آن خبر داد" سب على "ع" و بيزارى از ساحت مقدس آن حضرت است كه عده اى نيز اين بدعت را از او پيروى كردند.

ماجراى معاويه با حجر بن عدى و يارانش و ماجراى نماينده ى پسرش يزيد "ابن زياد" با ميثم تمار و ماجراى حجاج بن يوسف ثقفى با قنبر و كميل و سعيد بن جبير و...، كه در تاريخ آمده همه شاهد اين مطلب است.
برخورد شديد با خوارج نهروان

يكى از حوادث پرفراز و نشيب و دشوار عصر خلافت على "ع" ماجراى خوارج نهروان "مارقين" بود كه به نام دين، سد راه امام على "ع" شدند و آب به آسياب دشمن ريختند [ در داستان 19 شرحى در مورد خوارج، ذكر شد. ] اين دزدان دين، با شعار لا حكم الا لله، على "ع" را مشرك خواندند و امام از هر راهى وارد شد، تا كار با آنها به جنگ منتهى نشود، نتيجه نگرفت، آنها همچنان لجوجانه بر نفاق و مخالفت خود با آن حضرت ادامه مى دادند.

تا آنجا كه چهار هزار نفر از آنها با عبدالله بن وهب راسبى، بيعت نمودند و به مدائن رفتند و عبدالله بن خباب فرماندار على "ع" در مدائن را به شهادت رساندند و شكم همسر او را كه حامله بود، شكافتند و به ترورهاى كور دست زدند و اعلام جنگ با على "ع" نمودند، سرانجام على "ع" با سپاه خود به جانب سرزمين نهروان رفتند و در برابر لشكر خوارج، قرار گرفتند و نصايح آن حضرت در آن كوردلان ابله اثر نكرد، سه بار لشكر على "ع" را تيرباران كردند و در هر بار، اصحاب على "ع" از آن حضرت درخواست كردند كه مقابله به مثل كنند، ولى حضرت اجازه نداد، سرانجام آنها مردى از ياران على "ع" را با تير كشتند، در اين وقت بود كه على "ع" فرمود: الله اكبر اكنون جنگ با اينها رواست.

جنگ شديدى درگرفت و در نتيجه، خوارج مفتضحانه شكست خوردند، تنها 9 نفر از آنها زنده فرار كردند و از سپاه على "ع" 9 نفر به شهادت رسيدند. [ اقتباس از تتمه المنتهى ص 20 و 21- منهاج البراعه ج 4 ص 354. ] ماجراى خوارج، در نهج البلاغه در موارد گوناگون [ در اين باره به كتاب خوارج در نهج البلاغه از استاد حسين نورى رجوع شود. ] از جمله در خطبه 58 و 59 و 60 و 61 و 122 و... آمده و در هر كدام به گوشه اى از اين حوادث اشاره شده است.

شنيدنى است كه در اينجا به دو حادثه، در اين رابطه، بسنده كنيم:

هنگامى كه امام على "ع" تصميم گرفت، با خوارج بجنگد، اصحاب گفتند: خوارج از پل نهروان گذشتند، امام در پاسخ آنها فرمود:

مصارعهم دون النطفه و الله لا يفلت منهم عشره و لا يهلك منكم عشره

: قتلگاه آنان در اين طرف، در كنار نهر است، سوگند به خدا از آنها حتى ده نفر باقى نخواهد ماند و از شما حتى ده نفر كشته نمى شود. [ نگاه كنيد به خطبه 59 نهج البلاغه. ]

همانگونه كه على "ع" خبر داده بود، همانطور شد، همه ى خوارج جز 9 نفر كشته شدند و اين 9 نفر فرار كرده و در شهرها پراكنده گشتند. و از ياران على "ع" نيز 9 نفر به شهادت رسيدند.

و اين از اخبار غيبى امام على "ع" است، كه مورخين شيعه و سنى آن را نقل نموده اند. مكرر، امام على "ع" را تهديد به قتل كردند و حتى خود آن حضرت خبر مى داد كه تروريستها در كمينش هستند، ولى آن قهرمان قهرمانان در پاسخ اين تهديدها فرمود:

و ان على من الله جنه حصينه فاذا جاء يومى انفرجت عنى و اسلمتنى فحينئذ لا يطيش السهم و لا يبرا الكلم.

: پروردگار من، سينه ى ايمان مرا از سپر پولادين ساخته "وحشتى ندارم" و وقتى كه روز پايان عمر من فرارسد، در آن روز، نه تير خطا مى كند و نه زخم بهبود مى يابد. [ نگاه كنيد به خطبه 62 نهج البلاغه "در داستان 103 در اين باره مطالبى آمده است". ]

به اين ترتيب درمى يابيم كه امام على "ع" آگاهانه در برابر خوارج، اين دزدان دين و مقدس نماهاى نادان، ايستادگى كرد و هرگز از تهديد آنها نهراسيد و با عزمى راسخ و آهنين و توكلى مخلصانه به خدا، به راه خود ادامه داد و درس شهامت و دلاورى را به پيروانش آموخت و هشدار داد كه هرگاه افرادى را ديديد كه زير ماسك دين، به اصل دين ضربه مى زنند، به آنها امان ندهيد.
فرار از جنگ يا ننگ دنيا و آتش آخرت

آتش جنگ صفين، شعله ور شده بود، جنگى كه طولانى و سخت بود، در آغاز اين جنگ و يا در ليله الهرير شب سرد و بسيار سخت درگيرى دستجمعى ياران على "ع" با پيروان معاويه، براى يارانش، خطبه ى شورانگيزى بيان فرمود.

در اين خطبه، آداب جنگ و آمادگى و چابكى و عوامل پيدا شدن روحيه ى عالى جنگ با دشمن را برشمرد، از جمله فرمود:

و اعلموا انكم بعين الله و مع ابن عم رسول الله فعاودوا الكر و استحيوا من الفر فانه عار فى الاعقاب و نار يوم الحساب

بدانيد كه اكنون در جهاد در پيشگاه خدا هستيد و همراه پسر عموى رسول خدا "ص" مى باشيد، پياپى و بى امان حمله كنيد و از فرار، شرم نمائيد، زيرا فرار از جنگ مايه ى ننگ شما در نسلهاى آينده است و آتشى است در قيامت.

و در پايان خطبه اين آيه را كه قسمت آخر آيه 35 سوره محمد "ص" است قرائت كرد:

و انتم الاعلون و الله معكم و لن يتركم اعمالكم: بدانيد كه شما برتريد و خدا با شما است و از پاداش اعمالتان، چيزى نمى كاهد. [ نگاه كنيد به خطبه 66 نهج البلاغه. ]

به اين ترتيب، امام على "ع" پيروان خود را در همه ى تاريخ، دعوت به پيكار با جنايتكاران نمود و فرار از جنگ را لكه ى شرم و ننگ در دامن كبراى انسانيت دانست و آتشى سوزان براى انسان در آخرت.
رد استدلال انصار و قريش

پس از رحلت رسول خدا "ص" مردم به تحريك بعضى در سقيفه ى بنى ساعده، اجتماع كردند تا جانشين رسول اكرم "ص" را انتخاب نمايند.

امام على "ع" در خانه اش به سر مى برد، وقتى اخبار سقيفه را شنيد، از ياران پرسيد، انصار "مسلمين اهل مدينه" چه گفتند؟

عرض شد: آنها گفتند: از ميان ما يك نفر امير، انتخاب شود و از ميان شما "مهاجران" نيز يك نفر امير، انتخاب گردد.

امام على "ع" فرمود: چرا در برابر پيشنهاد انصار، به اين مطلب احتجاج نكرديد، كه پيامبر "ص" در مورد احترام آنها سفارش كرد كه با نيكان آنها به نيكى رفتار كنيد و افراد بد از ميان آنها را مورد عفو قرار دهيد.

[ مطابق حديثى كه شيعه و سنى نقل كرده اند، رسول اكرم "ص" در ساعات آخر عمر، به مسجد آمد و بالاى منبر رفت و در ضمن سخنانى فرمود: اوصيكم بالانصار فانهم كرشى و عيبتى و قد قضوا الذى عليهم و بقى الذى لهم فاقبلوا من محسنهم و تجاوز و اعن مسيئهم هذا: شما را به "رعايت شئون" انصار "مسلمين مدينه" سفارش مى كنم آنها پاره ى تن و مخزن اسرار من هستند و آنچه موظف بودند انجام دادند و اكنون پاداش آنها باقى مانده است "كه بايد احترامشان حفظ شود" از نيكانشان بپذيريد و از بدانشان بگذريد "منهاج البراعه ج 5 ص 83". ]

گفتند: ما با اين سخن، چگونه انصار را محكوم كنيم؟!، فرمود:

لو كانت الامامه فيهم لم تكن الوصيه بهم: اگر حكومت و امارت در ميان آنها بود، توصيه و سفارش آنها به مهاجرين، معنى نداشت "چرا كه در ميان مردم، معمول است كه سفارش مرئوس را به رئيس مى كنند، بنابراين رسول خدا "ص" بودن حاكم در ميان مهاجران را، مسلم فرض كرده است"

سپس فرمود: قريش چه گفتند؟

عرض شد: آنها گفتند: ما از درخت رسالت هستيم "چرا كه قريش و رسول خدا "ص" همه به يك فاميل و يك نفر به نام نضر بن كنانه بازمى گردند، از اين رو استدلال كردند كه ما چون از نظر نسب به رسول خدا "ص" نزديكتر هستيم، پس بايد، امير در ميان ما باشد".

اميرمومنان على "ع" فرمود:

احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره: به درخت استدلال كردند، اما ميوه اش را تباه ساختند. [ نگاه كنيد به خطبه 67 نهج البلاغه. ]

يعنى هدف از درخت، ميوه ى آن است و مهمترين چيزى كه از يك درخت مورد توجه مى باشد، ميوه ى آن است، مهاجران و قريشيان، ميوه ى درخت را كه من باشم، فراموش كردند و به درخت استدلال نمودند، با اينكه كسى كه به ميوه توجه ندارد، به طريق اولى بايد به خود درخت، توجه نداشته باشد.

به اين ترتيب امام على "ع" استدلال هر دو گروه "انصار و مهاجران" را رد كرد و اولويت خود را ثابت نمود.

اسارت مروان و خبر از آينده ى او

مروان بن حكم، ناپاك ناپاك زاده از افراد بدطينت و شرور تاريخ صدر اسلام است ، پيامبر "ص" او و پدرش را از مدينه تبعيد كرد و او و پدرش به عنوان طريد بن طريد و منافق بن منافق و لعين بن لعين "تبعيد شده ى پدر تبعيد شده و منافق پسر منافق و ملعون پسر ملعون" ياد مى شدند. مروان كه پسر عموى عثمان بود، پس از عثمان، در ظاهر با اميرمومنان على "ع" بيعت كرد، ولى جزء سردسته ى بيعت شكنان بود و در جنگ جمل، به بصره آمد و جزء سپاه دشمن، بر ضد سپاه على "ع" مى جنگيد. [ منهاج البراعه ج 5 ص 219. ]

و در همين جنگ، به دست سپاه على "ع" اسير شد، ولى امام حسن و امام حسين "ع" براى آزادى او نزد پدر، شفاعت كردند، امام "ع" او را آزاد نمود. [ بايد توجه داشت كه نظر به اينكه در جنگ جمل، پايگاه دشمن، متلاشى شد و سران دشمن مانند طلحه و زبير كشته شدند، بناى سياست على "ع" اين نبود كه اسيران جنگ جمل را نگهدارى كند، لذا آنها را آزاد ساخت، چنانكه اين مطلب به صورت سوال و جواب، از امام هادى "ع" نقل شده است "به كتاب تحف العقول صفحه ى 565 تا 569 مراجعه شود" به هر حال با توجه به جوانب امر، در آن شرائط، آزادى مروان، صلاح حكومت اسلامى بود. ]

حسن و حسين "عليهماالسلام" از پدر پرسيدند: آيا مروان با تو بيعت مى كند؟

امام در پاسخ فرمود:

او لم يبايعنى بعد قتل عثمان، لا حاجه لى فى بيعته...

: مگر او بعد از كشته شدن عثمان، با من بيعت نكرد؟ "ولى بيعتش را شكست" من نيازى به بيعت او ندارم، دستش همچون دست يهودى است "كه به نيرنگ و خدعه عادت كرده" اگر با دستش بيعت كند، با پشت خود به شكستن بيعت اقدام مى كند.

سپس امام، به سه موضوع آينده، خبر داد و فرمود: آگاه باشيد، مروان 1- در آينده، حكومت كوتاهى خواهد كرد، به مقدارى كه سگى بينى خود را با زبانش پاك كند 2- او پدر قوچهاى چهارگانه است 3- و مردم مسلمان، از دست او و فرزندانش روز خونينى خواهند داشت. [ نگاه كنيد به نهج البلاغه خطبه 73. ]

وقايع همانگونه كه على "ع" خبر داده بود، اتفاق افتاد، او به عنوان چهارمين خليفه اموى، پس از معاويه بن يزيد، بر مسند خلافت نشست و مدت خلافتش 9 يا 6 يا 4 ماه و ده روز بود و چهار فرزند بلاواسطه بنامهاى عبدالملك و بشر و محمد و عبدالعزيز داشت كه اولى پس از مروان، به خلافت رسيد و دومى حاكم عراق شد و سومى حاكم الجزيره شد و چهارمى حاكم مصر گرديد [ بعضى اين چهار فرزند را، چهار فرزند عبدالملك دانسته اند كه عبارتند از وليد، سليمان، يزيد و هشام كه به ترتيب خلافت كردند "منهاج البراعه علامه خوئى ج 5 ص 219 و 220". ] و مسلمانان را زير چكمه ى ظلم خود قرار دادند.

چاپ این نسخه درجه: 1.00   چند مرتبه به این پست امتیاز داده اند: 1 مرتبه

نظرات

تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
 
 

 
 طراحی سايت توسط شهر الکترونیک کرمان  پشتیبان رسمی سیستم مدیریتی سایت ساز دریا طراحی شده است.